واین منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده وغمناک آسمان
ونا توانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت
امروز ! روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
وحرف لحظه ها رامیفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
وخاک،خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت وساعت چهار بارنواخت.....
در کوچه باد میآید
در کوچه باد مبآید
ومن به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
واین زمان خسته مسلول
ومن به جفت گیری گلها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
واجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
واین غروب بارور شده از دانش سکوت.
درکوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند
ونردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
ای یار،ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی درانتظار روز میهمانی خورشیدند.
در کوچه باد میآید
این ابتدای ویرانیست!
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی درآسمان،دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟؟
ما مثل مرده های هزاران ساله به هم میرسیم
وآنگاه خورشید برتباهی اجساد ماقضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است وانگار هیچگاه گرم نخواهم شد.......
پ.ن:زمستان هم آمد......