باران!
شیشه پنجره راباران شست.
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرداتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تادور...
وای،باران! باران!
پرمرغان نگاهم راشست،
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب رادریابم که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم رادررویاها میبینم
وندایی که به من میگوید:
"گرچه شب تاریک است دل قوی دارسحرنزدیک است"
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیند،
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
آسمانها آبی،
-پرمرغان صداقت آبیست-
دیده در آینه صبح تورامیبیند،
از گریبان توصبح صادق!
میگشایدپروبال.
توگل سرخ منی،توگل یاس منی،
توچنان شبنم پاکی
-نه!
ازآن پاکتری
توبهاری؟
-نه!
بهاران از توست.
از تومی گیردوام،
هربهار این همه زیبایی را.
هوس باغ وبهارانم نیست ای بهین باغ وبهارانم تو!
"حمید مصدق"
پیوست:وتو چون مصرع شعری زیبا
سطربرجسته ای از زندگی من هستی